امید ها

مطالب عمومی
< اميدها
طبقه بندي موضوعي
آخرين نظرات

عکس یزدگرد ساسانی

شاهنامه فردوسی : سرگذشت یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی پیش از حمله اعراب .

پادشاهی یزدگرد بیست سال بود .

وقتی یزدگرد به پادشاهی رسید به پند و نصیحت پرداخت و گفت :

اگر شاه هم باشی بالاخره خشت بالینت است . ما از فریدون و جمشید و پرویز و کاووس که برتر نیستیم همه مردند و حالا من که فرزند نوشیروان هستم و پدرانم تاجدار بودند تا وقتی زنده هستم ریشه بدیها را میکنم و با آنها مبارزه می کنم . در این دنیا فقط نام جاوید است که میماند .بزرگان به او آفرین گفتند و پادشاهی یزدگرد همچنان ادامه داشت تا به شانزدهمین سال رسید در آن زمان عمر که در بین اعراب امیر بود سعد وقاص را فرمانده سپاه کرد و به جنگ یزدگرد فرستاد و بدینسان بخت ساسانیان تیره گشت .وقتی یزدگرد آگاه شد از هر سو سپاه جمع کرد و دستور داد تا پورهرمزد رستم ریاست سپاه را به عهده بگیرد . رستم ستاره شناس و بیداردل و باهوش بود . نزد یزدگرد رفت و تعظیم کرد . شاه او را ستود و گفت : تازیان به فرماندهی سعد وقاص به مرز ما آمدند و باید فورا جلوی آنها را بگیری . رستم اطاعت کرد و با سپاه به راه افتاد و بعد از یکماه جنگ در قادسیه آغاز شد . رستم که ستاره شناس بود فهمید که این جنگ پایان خوشی ندارد پس نامه ای به برادر نوشت و ابتدا به ستایش پروردگار پرداخت و نوشت : از گردش ستارگان فهمیدم که پادشاهی رو به پایان است .

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت                

دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت 

کزین پس شکست آید از تازیان                         

ستاره نگردد مگر بر زیان             

فرستاده ای از تازیان آمد و از قادسیه تا رودبار را میخواهد و باید به آنها باج بدهیم . از گلبوی طبری و ارمنی و ماهوی سوری همه دل به جنگ بسته اند . تو لشکری گرد کن و به آذرآبادگان برو . اگر مادر را دیدی درود مرا به او بفرست و بگو غمگین نباشد چون در سرای عاریتی هرچه گنج داشته باشیم رنجمان بیشتر است . به خدا توکل کن و دل از این دنیای فانی بردار . من در جنگ بدی گرفتار شدم و از آن رهایی نمی یابم . اگر روزی بر شاه روزگار تنگ شد مراقب او باش که یادگار ساسانیان است . حیف که بالاخره این پادشاهی از بین میرود . دنیا به کسی وفا نمی کند . بعدها از ایران و ترکان و تازیان نژادی مخلوط بوجود می آید . دیگر نه جشن و نه رامشگری است و نه شرابی و غذایشان نان کشک است و پشمینه پوشند . خیلی ناراحتم که حالا که من پهلوان سپاه شدم زمان افول ساسانیان رسید . تیغ ما بر تازیان کارگر نیست . ای کاش دانش طالع بینی نداشتم . همه بزرگانی که با من هستند فکر می کنند که این بیشه از اجساد تازیان پر میشود . ای برادر این قادسیه دخمه من است به هر حال تو مراقب شاه باش و خود را فدای او کن . رستم نامه را مهر زد و برای برادر فرستاد . سپس نامه ای بر حریر سفید از طرف پور هرمزد به سعدوقاص نوشت :ابتدا از جهاندار پاک که سپهر از قدرت او برپاست گفت و سپس به ستایش شاه خود پرداخت و بعد از نام و نشان شاه او پرسید و سپس گفت : این چه کاری است ؟ چرا به ایران حمله کردی ؟ شاه ما پدر در پدر تاجدار است و شکوه و جلال فراوانی دارد .

ز شیر شتر خوردن و سوسمار           

عرب را به جایی رسیده است کار

که تخت عجم را کند آرزوی               

تفو باد بر چرخ گردان تفوی

آیا شرم نمی کنید ؟ مردی دانا و سخنران نزد ما بفرست تا نظرت را بگوید . هرچه از شاه بخواهی به تو خواهد داد . پند مرا بپذیر و عاقلانه رفتار کن .

نامه را به پیروز شاپور داد تا برای سعدوقاص ببرد . پیروزشاپور نزد سعدوقاص رفت و سعد به پیشوازش آمد و ردایی زیرش انداخت و گفت : ما مانند شما دیبا و سیم و زر به خود نمی بندیم و این را از مردانگی دور میدانیم . وقتی سعد نامه رستم را خواند پاسخ او را به تازی نوشت : سر نامه نام خداوند را برد و بعد از محمد رسول او نام برد و از گفتار پیامبر هاشمی نوشت و از توحید و قرآن و رسمهای جدید گفت . از آتش جهنم و فردوس و درختان بهشتی سخن راند و گفت : اگر شاه این دین را بپذیرد دو دنیا را به دست آورده است و شفاعت کننده او محمد (ص) است . همه تاج و تخت و جشن و سور را با یک موی حور عوض نمیکنم .هرکسی که به جنگ من آید جز گورتنگ و دوزخ پایانی ندارد . اما اگر به دین ما بگروید بهشت در انتظار شماست . پس نامه را مهر زد و و شعبه فرستاده سعد نزد رستم رفت . نامداری از سپاه به رستم گفت : فرستاده ای بدون اسب و سلاح و جامه درست از طرف سعدوقاص آمده است . رستم سراپرده ای از دیبا درست کرد و بزرگان سپاه را جمع نمود و خود بالا نشست . همه جامه های با شکوه پوشیده بودند . فرستاده سعد بر روی دیبا ننشست و روی زمین نشست . شعبه به او گفت : اگر دین پذیری علیک سلام . رستم نامه را از او گرفت و برایش خواندند . رستم پاسخ داد : بگو تو شهریاری نیستی و من پیرو شما نمیشوم .

بگویش که در جنگ مردن به نام                              

مرا بهتر آید ز گفتار خام

جنگ شروع شد و سه روز ادامه داشت و ایرانیان با کمبود آب روبرو بودند . لب رستم از تشنگی خاک آلود و زبانش چاک چاک شده بود و مردان و اسبان مجبور به خوردن گل تر شدند . رستم همه بزرگان را کشته یافت و بالاخره رستم و سعد به جنگ تن به تن پرداختند و سعد بر او پیروز شد و او را کشت و بالاخره ایرانیان شکست خوردند و بسیاری مردند و بسیاری پراکنده شدند و بقیه سپاه به سوی شاه ایران آمد در حالیکه سپاه دشمن پشت سرشان بود. آن زمان یزدگرد در بغداد بود که به وی خبر دادند که رستم مرده است . فرخ زاد هرمزد با خشم از اروندرود به بغداد آمد و اعراب را از آنجا بیرون کرد و به هامون کشاند . سپس به نزد شاه رفت و گفت : از نژاد شاهان کسی جز تو نمانده است و تو یک نفری و دشمنانت صدها هزارند . بهتر است به بیشه نارون بروی. شاه با بزرگان مشورت کرد و آنها هم نظر فرخ زاد را پسندیدند . اما شاه نپذیرفت و گفت : این مردانگی نیست و من جنگ را ترجیح میدهم . بزرگان بر او آفرین گفتند پس شاه گفت : بهتر است به سوی خراسان رویم و بجنگیم چون آنجا من لشگر فراوانی دارم و خاقان چین و ترکان هم به ما کمک می کنند . من با او دوست میشوم و با دخترش ازدواج می کنم . پس شاه با سپاهیان به راه افتاد و نامه ای به ماهوی سوری نوشت و از وضع خود و کشته شدن رستم به دست سعدوقاص گفت و اینکه تا در تیسفون لشگر کشیده شده است سپس نوشت : تو با لشگرت آماده جنگ شو . من یک هفته در نشابور میمانم و به مرو می آیم و کسانی را هم نزد خاقان و فغفور برای کمک میفرستم . یزدگرد نامه دیگری به مرزبان طوس نوشت و از او هم کمک خواست . ماهوی سوری به پیشوازش آمد و تعظیم کرد . فرخ زاد چون ماهوی و سپاهش را دید شاد شد و شاه را به او سپرد تا خود برای جنگ به ری برود . چندی نگذشت که فرخ زاد هم کشته شد و وقتی ماهوی چنین دید به سرش زد که بر تخت یزدگرد تکیه زند . پهلوانی به نام بیژن در سمرقند بود . ماهوی به او نامه نوشت که ای پهلوان رزمی پیش آمده است و شاه بی سپاه اینجاست اگر میخواهی انتقام نیاکانت را بگیری به اینجا بیا و تاج و تخت او را تصاحب کن . بیژن با وزیرش مشورت کرد و وزیر گفت : درست نیست که به فرمان ماهوی آنجا بروی . به برسام بگو تا با سپاه به آنجا برود . بیژن پذیرفت . یزدگرد که از دسیسه ماهوی خبر نداشت با آوای طبل جنگ از خواب پرید . شاه جنگ سختی کرد و فهمید که ماهوی به او کلک زده است بالاخره مجبور به فرار شد و در آسیابی پنهان گشت .وقتی آفتاب زد آسیابان که فرومایه ای به نام خسرو بود ، آمد و از یزدگرد پرسید : که هستی و اینجا چه میکنی ؟ شاه گفت : من از ایرانیان هستم و از توران شکست خورده ام . آسیابان گفت: جز نان کشک چیزی ندارم . شاه گفت : همین خوب است .

ماهوی همه جا به دنبال شاه میگشت تا اینکه فرستاده ای از آسیابان پرس و جو کرد . آسیابان گفت : مردی در آسیاب پنهان است با قدی بلند و رخساری چون خورشید با دو ابروی کمانی و چشمانی چون نرگس و تاجی از گوهر بر سر دارد . من به او نان کشکین دادم . او را نزد ماهوی بردند و جریان را گفتند . ماهوی به آسیابان گفت : بشتاب و سر از تنش جداکن وگرنه من سرت را میبرم . موبدی به نام زاروی به ماهوی گفت : این کار را نکن بر تو گزند می آید و همه تو را نفرین می کنند . شخص دیگری به نام هرمزدخراد به ماهوی گفت :ای مرد ستمکار دل و هوش تو را تیره میبینم . تو اسیر آز شده ای . شهروی برخاست و گفت : چرا این کار را میکنی ؟ شاه جنگی در پیش دارد . خون شاهان مریز که تا قیامت نفرین میشوی . مهرنوشگریان و با درد و ناله گفت : ای بدنژاد تو از حیوانات هم بدتری . عاقبت ضحاک را ندیدی ؟ عاقبت تور را ندیدی ؟ ندیدی بر سر افراسیاب چه آمد ؟ عاقبت ارجاسب چه بود ؟ عاقبت بندوی و گستهم را به یاد داری ؟ بالاخره روزگار تو هم به سر می آید . برو از شاه پوزش بخواه . این سخنان در آن شبانزاده اثر نکرد . سپس ماهوی با موبدی از لشگرش مشورت کرد و گفت : اگر یزدگرد زنده بماند لشگریان دورش را میگیرند و همه از کار من باخبر میشوند و مرا خواهند کشت . مرد خردمند گفت : اگر شاه دشمنت شود بی گمان به تو هم بد میرسد اما اگر او را بکشی خداوند انتقام او را میگیرد و زندگیت رنج و اندوه میشود . اگر از چین سپاه برای کمک به او بیاید و او را کشته ببینند تو را از بین میبرند . بالاخره ماهوی به آسیابان گفت : برو و او را بکش . آسیابان شبانه به آسیاب رفت و گریان و شرمگین نزد شاه رسید و دشنه ای به پهلوی شاه زد . آه شاه بلند شد و به خاک افتاد . سواران ماهوی قبای شاه را آوردند و طوق و کفشش را نزد ماهوی بردند . ماهوی دستور داد تا او را به آب اندازند . صبحگاه مردم جسد او را در آب دیدند و خبر به راهبان بردند . تن شهریار را به خشکی بردند و در باغ دخمه ای درست کردند و دیبای زرد بر او پوشاندند و دفنش کردند . به ماهوی خبر دادند که شاه مرد و سکوبا و قیس و رهبان روم شاه را در دخمه کردند . ماهوی دستور داد تا کسانی را که شاه را دفن کردند را بکشند . از آن پس وقتی به جهان نگریست از نژاد بزرگان کسی را ندید و تاج و مهر شاه با او بود اما همان شبانزاده سابق بود . ماهوی به وزیرش گفت : انگشتر یزدگرد در دست من است اما ایران همه بنده او هستند و به من توجهی نمی کنند . وزیر گفت : اکنون که کار از کار گذشته است جهاندیدگان را جمع کن و به نیکویی صحبت نما و بگو این تاج و انگشتر را شاه به من داد و وقتی فهمید که ترکان حمله کرده اند تاج و انگشترش را به من داد . من به فرمان او بر تخت می نشینم . ماهوی چنین کرد و خود را شاه جهان نامید و تصمیم گرفت که بخارا و سمرقند و چاچ را بگیرد . نامدار سپاه او نامش گرسیون بود . وقتی بیژن آگاه شد که ماهوی یزدگرد را کشته است و به سوی او می آید آشفته شد پس به یاران گفت : شتاب نکنید تا به این سوی آب بیاید تا من کین شاه را از او بگیرم. وقتی ماهوی آمد و سپاه بیژن را دید ، ترسید . بیژن به برسام گفت : مراقب باش که ماهوی از جیحون فرار نکند . چشم از او برندار . برسام با سپاه به دنبال ماهوی روان شد و بالاخره خنجری به او زد و او را از اسب به زیر آورد . یاران گفتند باید سرش را برید . برسام گفت : او را نزد بیژن میبرم . بیژن شاد شد و وقتی او را دید ، گفت : ای بدنژاد چرا آن شاه دادگر را کشتی ؟ ماهوی گفت : به خاطر این کار گردنم را بزن . بیژن گفت: چنین کنم و دستش را با شمشیر برید و گفت : این دست در بدی بی همتاست . سپس دو پایش را برید و بعد دو گوش و بینی را برید و گفت : رهایش کنید تا بمیرد . البته بیژن هم گناهکار بود و بالاخره او هم سرنوشت بدی داشت و گویند که دیوانه شد و بالاخره خود را کشت و از این به بعد زمان فرمانروایی عمر رسید .

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">