امید ها

مطالب عمومی
< اميدها
امید ها

هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ در سایت ها و شبکه های اجتماعی یا چاپ و انتشار آن ها , تنها با ذکر منبع مجاز است.
oooomidha.blog.ir

آخرين نظرات

چگونه داستان بنویسیم ؟

چگونه و سریع داستان بنویسیم؟

موضوعات داستان ها معمولا اینطوریه : یک قهرمان و یک شخصیت بد , چند قهرمان و یک شخصیت بد و شیطانی , چند شخصیت بد و یک قهرمان , بیماری و فقر در خانواده , جرم و جنایت , دعواها و اختلافات خانوادگی , سفرنامه ای , پزشکی , جنایی و قتل , شخصیت ها و ماجراهای تاریخی .

یک موضوع در زمینه های بالا انتخاب می کنیم و چند تا شخصیت ایجاد میکنیم و خودمون را جای اونا میزاریم. بعد خودمان را در اون حالات در ذهنمون تجسم می کنیم و درباره اتفاقاتی که برامون می افتد شروع به نوشتن می کنیم و محیط اطرافمون و گفت و گوهای دیگران را هم می نویسیم و توصیف می کنیم . اطلاعات علمی یا سخنان معروف افراد را هم می توانیم در داستان بیاریم تا جذاب تر بشه . آرام

این میشه یک داستان یا یک رمان بزرگ .

مثلا :

درب کلبه چوبی با صدای مهیبی باز شد . چشم ها به درب خیره شده بودند . کسی نمی توانست چیزی ببیند . زیرا از ترس آن شب , تمام چراغ ها را خاموش کرده بودند. زیر تخت چوبی جایی بود که دو دختر کوچک در آنجا پنهان شده بودند . اکنون در حالی که می لرزیدند به سایه ای می نگریستند که بر روی کف چوبی کلبه افتاده بود. کلبه آنان تنها کلبه داخل جنگل بود. مدتی می شد که به آنجا آمده بودند . زیرا که مادر آنان بیمار بود و پزشک توصیه کرده بود که مدتی را در هوای کوهستان به سر ببرند. اما اکنون دخترها تنها بودند زیرا که مادر آنان چند روز قبل توسط پیرمرد که در ورودی خانه ایستاده بود و آماده ورود به خانه بود , خورده شده بود. بله پیرمرد نیز که سالیان قبل به آن جنگل آمده بود و در غاری می زیست بیمار بود . بیماری او , اشتهای زیاد او بود. اگر وارد آن جنگل می شدی نمی توانستی موجود زنده ای را پیدا کنی , زیرا که پیرمرد همه آن ها را خورده بود. حتی پشه ها هم از ترس او آنجا را ترک کرده بودند . اکنون نوبت دخترها رسیده بود. آن ها تنها بودند زیرا که برای پیرمرد , بیمار و سالم فرقی نمی کرد, او همه چیز می خورد و اهمیتی به طعمه هایش نمی داد . برای او فقط گوشت مهم بود.

یکی از دخترها که بسیار می ترسید به آرامی گفت :

ـــــ خدای مهربان به ما کمک کن. من خیلی می ترسم . نگذار که امشب هم به داخل خانه بیاید .

دختر دیگر که در کنار او بود گفت :

___ هیس , آروم باش . ممکن است صدای ما را بشنود .

پیرمرد آماده بود که به داخل خانه بیاید اما یک دفعه بر زمین افتاد . (پیرمرد دستش را بر روی قلبش گذاشته و بر زمین افتاده و آه و ناله می کند)

دخترها صدای او را می شنود که بر زمین افتاده است . یکی از آن ها می گوید :

ـــــ حالا زمانش رسیده . فکر می کنم قلبش درد گرفته باید بریم و کارش را بسازیم .

ــــــ نه , من می ترسم. شاید می خواهد ما را گول بزند . بهتر است همینجا بمانیم. ما را ندیده است .

ـــــ دیوونه شدی ؟ اگر الان نکشیمش , به داخل می آید و بالاخره ما را پیدا می کند و می خورد

دختر شجاع پس از گفتن این حرف ها به سراغ تبر تیزی رفت که در کنار اجاق خانه و در کنار هیزم ها قرار داشت. تبر سنگین بود اما اکنون برای دخترک بسیار سبک جلوه می کرد. پس آن را برداشت و به کنار درب ورودی رفت . جسم پیرمرد را دید که بر زمین افتاده است و در حال جان دادن است. با خشم به چهره استخوانی پیرمرد نگریست که ریش و موی بزرگ و ژولیده ای داشت. پیرمرد هرگز چاق نمی شد . حتی با وجود آدم ها و موجودات زیادی که خورده بود . بیماری اش نمی گذاشت که او چاق شود یا از خوردن غذاها لذتی ببرد. او فقط باید همیشه میخورد. کلبه داخل جنگل نیز , از آن بود . اما سال های خیلی دور که هنوز اوایل بیماری اش بود و انسانیت در وجودش جریان داشت.

دخترک پای خود را بر روی سینه پیرمرد گذاشت . پیرمرد تلاش کرد که دستش را بالا آورده و پای او را کنار بزند اما نتوانست زیرا که دستش بر اثر صربه دخترک قطع شد. آرام دختر سرانجام با زدن ضربه ای به سر پیرمرد کار او را تمام کرد . همان موقع هم جسد او را سوزاندند . اکنون دیگر چیزی برای ترسیدن وجود نداشت. آن ها روز بعد به شهر نزد عموی خود بازگشتند . کلبه نیز در آتش سوخته بود. فریادزبان درازی

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">