امید ها

مطالب عمومی
< اميدها
امید ها

هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ در سایت ها و شبکه های اجتماعی یا چاپ و انتشار آن ها , تنها با ذکر منبع مجاز است.
oooomidha.blog.ir

آخرين نظرات

سیمرغ

داستان آفرینش سیمرغ پرنده اساطیری :

قسمتی از رمان شهر سیمرغ :

.......... زال از چگونگی تولد سیمرغ با خبر بود . او می دانست که چگونه چنین موجود بزرگی پدیدار گردیده است و چرا نیکی در او رشد گرفته و پلیدی نتوانسته است وجودش را به تصرف درآورد . هر چند که این راز بزرگی بود و نمی توانستم پدرم را برای بازگو نمودن آن تحت فشار قرار بدهم یا او را به حرف درآورم. اما آن هنگام که اسبم رخش را از دست دادم و بسیار غمگین بودم , او به کنارم نشست که ذهن مرا از آشفتگی برهاند و زخم های درونم را مداوا گرداند. او از سیمرغ سخن گفت و پرده از راز آن گشود. زال اینگونه از زبان سیمرغ برایم شرح داد که : در مزرعه ای کوچک در کنار جانوران دیگری که در آنجا به سر می بردند , دو مرغ نیز وجود داشت .

صاحب مزرعه , همسرش را در اثر خشکسالی از دست داده بود و با دختر کوچکش در آنجا زندگی می کرد . از باغ بزرگی که داشتند فقط یک درخت انگور باقی مانده بود که آن هم در حال خشک شدن بود . فقر و بیماری صاحب مزرعه سبب شده بود که او نتواند کار کند و به ناچار حیواناتی را که داشت نیز یا برای غذا می کشت و یا می فروخت . من به همراه مرغی دیگر که در آن مزرعه بودیم برای رهایی از سرنوشت همانندی که در انتظارمان بود , سعی می کردیم راهی برای فرار از آنجا پیدا کنیم .

دختر مزرعه دار که برای رسیدگی به جانوران مزرعه به پیش ما می آمد , درباره آرزوهای خودش و همینطور اتفاقاتی که براشون می افتاد یا کسانی که به آنجا می اومدند , برای ما مرغ ها حرف می زد. چون خواهر و برادری نداشت , وقتش را با ما مرغ ها می گذراند و هنگامی که مشغول دانه دادن به ما بود , یک جا می نشست و به ما خیره می شد و شروع به حرف زدن می کرد . او زمان کافی برای صحبت با ما را تنها در هنگامی که پدرش خواب بود , بدست می آورد .

یک روز می گفت آرزو دارد به شهر برود و دوستانی مثل خودش پیدا کند و با آن ها بازی کند . روز دیگر می گفت : امروز یکی از دوستان پدرم برایم کفش خریده است . او برای هر بار که می آمد پیش ما , حرف هایی برای گفتن داشت .

گاهی هم فقط گریه می کرد چون نمی توانست سختی های زندگی در مزرعه را تحمل کند . سرانجام از میان روزهای تکراری برای ما و آماده شدن برای خوردن یا فروخته شدن , چیزی که انتظارش را نداشتیم برایمان پیش آمد.

در یکی از روزها مردی به مزرعه آمد , من او را ندیدم اما از اتفاقات آن روز و تعاریفی که دختر کوچک از او می کرد , دانستم کیست . در آن روز , مردی که از آن مسیر عبور می نمود برای رفع خستگی به آنجا آمد تا لحظه ای استراحت نماید , دختر کوچک صاحب مزرعه به پیش او رفت و خوشه ای از انگور برایش برد و ....... ادامه در فایل pdf

دانلود فایل pdf ادامه این مطلب

مطالب بیشتر :

زنده ماندن رستم , نجات از چاه برادرش شغاد

ادامه داستان رستم در رمان شهر سیمرغ

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">