امید ها

مطالب عمومی
< اميدها
امید ها

هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ در سایت ها و شبکه های اجتماعی یا چاپ و انتشار آن ها , تنها با ذکر منبع مجاز است.
oooomidha.blog.ir

آخرين نظرات

ابر قهرمان رستم

ادامه شاهنامه , زنده ماندن رستم از چاه برادرش شغاد :

قسمتی از رمان شهر سیمرغ : نوشته امید حمزه نژادی

روز انتقام فرا رسیده است

هوا به شدت سرد بود و بارانی از تیر از دیوارهای قلعه فرو می ریخت , پنج پهلوان در اطراف من در حال مبارزه بودند که دروازه قلعه با صدای مهیبی شکست و گرز سنگین من به داخل آنجا پرتاب شد . این گرز یادگار جدم سام بود که از نیاکانم برایم باقی مانده بود و اکنون دروازه دژ را شکسته و به داخل آن افتاده بود. روز خونینی بود و می دانستم که بیش از آنچه که باید خون ریخته شود , خواهد ریخت . زیرا که برای انتقام آمده بودم. در شهر همه من را می شناختند و می دانستند که از خون فرزندم سهراب نخواهم گذشت .

هنگامی که عازم مملکت کیانیان بودم تا گرز خویش را بر سر شاهی که از دادن نوشدارو به فرزندم خودداری کرد بکوبم , عده زیادی از اهالی زادگاهم به پایم افتادند که آنان را بخشیده و از این فکر ناگوار که میتوانست آغاز جنگی تازه باشد و پیشامدهای ناگوار را رقم زند خودداری نمایم. حتی پدرم زال نیز که پیری زیاد او را خمیده کرده بود و چشمانش به مانند قبل نمی دید به نزدم آمد و گفت  :

ای فرزند در کار انتقام و جنگ مباش و بگذار که دست تقدیر روزگار , یاد آنان را از خاطره ها پاک سازد و کامشان را با نیش خویش تلخ سازد. توان آن را ندارم که باری دیگر تو را از دست بدهم . انتقام تو می تواند نبردهای طولانی ای را به همراه بیاورد و ترس از آن دارم که زابلستان را نیز طعمه شمشیر دشمنان سازد و به ویرانی کشاند . اگر اینجا را ترک نمایی و ما را تنها گذاری , کسانی را که سال ها در کمین حمله به شهر هستند را خشنود می سازی . از اندیشه بد بازگرد و گذشته ها را فراموش کن و زندگی خویش را از نو بساز.  این ها سخنان او بود . چیزهایی که همیشه در فکرش جریان داشت .

او  همه چیز را به شکل دیگری می دید . اما من اینگونه نبودم زیرا که مثل پدرم , موجودی مانند سیمرغ را در کنارم نداشتم . یادم می آید که در آخرین سفرم به سرزمین همسایه هنگامی که با برادرم شغاد و یارانش هم رکاب بودم و مسیری را میپمودیم , او مرا فریفت و سبب گردید که در درون چاهی عمیق که از پیش بر سر راهم کنده بودند سقوط نمایم . اسبم رخش , اسب مغرور و دلاورم رخش در آن نهانگاه آلوده به نیرنگ جان باخت و نیزه های بسیار تن مرا نیز آغشته به خون ساخت .

اما من آگاه بودم از آنچه که ممکن است اتفاق بیافتد . زیرا که من می دانستم کسی را یارای رویارویی با من در میدان رزم نخواهد بود و همگان را به ضرب قدرت پنجه و بازوی خویش بر خاک خواهم افکند , چه بسیار خونریزان و بی باکان که از سوی دشمنانم برای بریدن سرم فرستاده شده بودند و اکنون استخوان و گوشت آنان طعمه خاک بود و اما من برقرار و پایدار , قدرت ستیز با هر موجودی را داشتم. آری پیش از آنکه آن روز پلید فرا رسد و من دچار کینه و جاه طلبی برادرم شغاد شوم , پری از پرهای سیمرغ و مقداری از گیاه مقدس و باستانی هوم را به همراه خویش داشتم و می دانستم که اگر تن پیل تنم را خراشی سزد , دانم که چه باید کنم .

آن دارویی بود که زخم های مهلک را می توانست درمان کند. با آنکه نیزه ها گوشت و استخوان مرا سوراخ نموده بودند اما کوچکترین صدای ناله ای از من بر نمی خواست . من همانند گرز خویش اعصابی پولادین داشتم و تیغ بارها تن من را خراشیده بود و جسم من را نیمه جان نموده بود اما نتوانسته بود موسیقی درون من را آشکار سازد . به سختی تن خویش را از تیغ و نیزه به بیرون کشیدم و به اسبم رخش نگریستم . او نیز بی صدا جان باخته بود , حتی صدای کوچکترین شیهه او را هم نشنیده بودم . بسیار اندوهگین بودم که چرا چنین موجود زیبا و باهوش و دلاوری را باید اکنون از دست بدهم. آخر کدام اسبی دیگر می توانست جسم سنگین و غول پیکر مرا حمل کند. آن روز را تا شب در آن چاه عمیق بودم و به اسبم رخش فکر می کردم . چه روزها , چه نبردها و چه سفرهایی که با او داشتم و چه فداکاری هایی که از او دیده بودم .

آری , او شایسته آن بود که هزاران اسب برایش قربانی شوند و در مقبره ای بزرگ دفن گردد . زمان زیادی که گذشت و من از تفکر پیرامون او فارغ شدم و در حالی که پر سیمرغ زخم های تنم را درمان و گیاه هوم نیروی مرا بازگردانده بود, با یال بلند اسبم طنابی ساخته و نیزه ای را از درون چاه برداشته و به بیرون پرتاب نمودم. نیزه درست بر پیکر برادرم شغاد که با تیر کمانم بر درخت دوخته شده بود , بر خورد کرد. از چاه به بیرون جستم و خویش را در نزدیک اردوگاهی کوچک از همراهان شغاد دیدم .

گرز خویش برداشته و یک تنه به دل آنان زدم و خون از تن همگان سرازیر نمودم. چنان از مرگ اسبم رخش خشمگین بودم که نمی توانستم رحمی بر آنان کنم. بعد از نابودی تمام آنان و آتش کشیدن چادرهایشان با کمک طناب هایی که یافته بودم و چند اسب که در آنجا بسته بودند , تن بی جان رخش را از چاه به بیرون کشیدم و از آنجا که می دانستم جسمش تا زادگاهم دوام نخواهد آورد و به راحتی نمی توانم آن را از میان شهر عبور دهم , گروهی از طبیبان اطراف را واداشتم که چاره ای بی اندیشند .

آنان به سوی اسبم آمدند و درون او را خالی نموده و با پارچه های آغشته به موادی که نمی دانستم چیست , تن وی را پوشاندند . آنگونه که خود می گفتند و باور داشتند , هزاران سال هم جسم اسبم می توانست به آن شیوه که بار نخست بود انجام می دادند , دوام بیاورد و متلاشی نشود . آری چنین کردیم , کاری که پس از انجامش , جز گروهی اندک آگاهی نیافتند . پیش از آنکه جسم اسب خویش را سوار به ارابه ای نموده و به زابلستان انتقال دهم , صفحه ای چوبی را که نجاران به دستورم تراشیده بودند را به کنار درخت برده و بر زمین آنجا کوفتم. بر آن صفحه , نوشته ای حک کرده بودم تا همگان از اتفاقی که آنجا روی داده بود و سرنوشت خیانت به دیگران آگاهی یابند .

سر انجام تن رنجور خویش را به زابل کشاندم و از میان گروه عظیمی از مردم که از سرنوشت من آگاهی یافته بودند و در ابتدای شهر تجمع نموده بودند گذشتم . چندین سال گذشت تا ساخت بنایی حرمی شکل برای رخش که در ورودی آن , دو مجسمه بزرگ از اسب قرار داشت , با کمک هزاران تن از مردم زابلستان به اتمام رسد .

جایگاهی که تصمیم داشتم خود نیز هر آنگاه که مرگ بر من غالب شد , در آنجا بیآرامم . از اینرو در کنار اسبم در حرم بزرگ , قسمتی را نیز برای من گذاشته بودند . آری حوادث تلخ بسیار بر من گذشته بود . پدرم زال که مردی صلح طلب بود , با مردانی برجسته از خویشان به نزدم آمده بود . وی می پنداشت که با سخن های بسیار خواهد توانست که مرا وادارد از حمله به امپراتوری کیانیان دست بردارم .

با آنکه حرمت موی سفید او واجب بود و می بایست پند وی را گوش فرا داده و خویش را در گزند نیش شمشیر های آخته و تیرهای تیز دشمن قرار ندهم , اما روح سرکش من نمی گذاشت که آرام باشم و دائم از درون بر وجودم می تاخت و فکرم را می آزارد . چنان از درونم نالید و چنگال وسوسه ها و فکرهای گذشته را بر تنم فرو کرد که رشته سخن از پدر خویش بر گرفتم و با خشمی که آتش آن می توانست دریایی را بسوزاند , به زال نگریستم و گفتم : مرا بیش از این پند مده که خویش را بر کاری که خواهم کرد توانا می بینم . پهلوانان را فرا خواندم . شانزده پهلوان را از میان آنان برگزیدم زیرا که برای امنیت و دفاع از زابلستان به سایرین نیاز بود .

آنگاه که همه زره پوش و سلاح به دست , سوار بر اسبانی چابک به نزدم آمدند , مرا اسبی نبود . فریادی از اندوه برای فقدان اسبم رخش سر دادم که زمین را لرزاند. اسبان متعدد را به نزدم آوردند اما آنان را تاب تحمل من نبود . سرانجام ارابه ای سنگین و فولادین با چرخ هایی بزرگ ساختند که ده فیل آن را می کشیدند و من توانستم بر آن سوار شوم . هر چند که کمانی با تیردانی پر و گرز سام نیز همراهم بود و زره ای با پوششی از پوست ببر بر تن و کلاهخودی شیر مانند بر سر داشتم .

از آنجا روزها حرکت کردیم و لشکریان دشمن را بارها شکست دادیم و به دیوارهای قلعه ای نفوذ ناپذیر که به نظر می رسید پایتخت شاهنشاهی کیانیان باشد رسیدیم و نبرد در آنجا آغاز شد . پس از آنکه که گرز من دروازه را شکست , شروع به دویدن به سمت آن کردم و با سپری که به دستم گرفته بودم , خود را به گروه زیادی از سربازان که به تازگی به آنجا آمده بودند زدم , عده زیادی از آنان به اطراف پرتاب شدند . شدت ضربه من چنان بود که می دیدم بعضی از سربازان چندین متر به داخل شهر می افتادند و از برخورد آنان , خانه های زیادی ویران می شد. گرز خویش از زمین برداشتم و آن را به بالا برده و ضربه ای بر زمین زدم. با ضربه من بر زمین , اجسام سربازانی که بر زمین افتاده بودند از هم دریده شد و فضای وسیعی در پیش روی من گشوده شده بود .

پهلوانی که بر بالای دیوار قلعه شهر رفته بود و آنجا می جنگید به پایین دیوار پرید و سایرین نیز به من ملحق شدند. از آنجا به پیش رفتیم تا به میانه شهر رسیدیم که دژی دیگر در آنجا بود و پادشاه در آنجا پنهان گردیده بود. نعره ای بلند زدم و گفتم به بیرون بیا ای ظالم خیره سر و ای اهریمن بدذات . چنان صدای من بلند و وحشت آور بود که تعداد زیادی سرباز در حالی که گوش های خویش گرفته بودند از دیوارها به پایین سقوط می نمودند .

ساعتی گذشت اما کسی نیامد و سربازان اندک روی دیوار با نگرانی و ترس زیاد من را می نگریستند در حالی که لایه زیادی از گوشت و خون به گرز من چسبیده بود و ظاهرم نیز دستکمی از گرزم نداشت. بار دیگر خروشیدم و به سوی دروازه هجوم آوردم . دروازه از جای خویش به در آمد و تبدیل به غول بزرگی شد که نیمی از آن در زیر زمین قرار داشت و در حال بیرون آمدن از آنجا بود. قطعات سنگ را می دیدم که به همراه صدای فریاد سربازانی که از آن بالا به پایین می افتند, سقوط می کردند و .......

ادامه داستان رستم (بخش دوم )

راز تولد سیمرغ

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">