امید ها

مطالب عمومی
< اميدها
امید ها

هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ در سایت ها و شبکه های اجتماعی یا چاپ و انتشار آن ها , تنها با ذکر منبع مجاز است.
oooomidha.blog.ir

آخرين نظرات

رمان شهر سیمرغ : نوشته امید حمزه نژادی

ادامه داستان رستم : (بخش دوم : نابودی حکومت کیانیان )

...... غول زشت و بد هیبتی بود. تا آن زمان نمی دانستم که کیانیان چنین موجودات جادویی و وحشت آوری دارند , فکر می کردم تنها پدرم , سیمرغ غول پیکر را دارد و دیگران چنین چیزهایی ندارند. با آنکه بارها با غول سپید و دیگران نبرد کرده بودم اما این هیولای بزرگ که در پیش روی من بود با آنان فرق می کرد. در حالی که با ضربه او به مسافتی دورتر از دروازه و به میان خانه ای خرابه افتاده بودم , او را می نگریستم , سرش تا میان ابرها رفته بود و من پاهایی را می دیدم که می خواستند من را همچون مورچه ای له نمایند.

در آن هوای پر از خاک و جیغ و فریادی که از مردم شهر به گوشم می رسید , چشمم به درون دژ اصلی افتاد , مردی را دیدم که تاجی بر سر داشت اما رنگی بر رخسار نداشت. همانند مرده ها بود و می خندید در حالی که کتابی نیز در دستانش داشت. دانستم که کیکاوس هست. همان پادشاهی که خواسته اش مرگ فرزندم و رنج دیدن من بود. دانستم که آن زمان با حیله و افسون پوسته ای بر چهره خویش کشیده بود و اکنون روی واقعی او را می دیدم. در حال نگریستن وی بودم و در فکر راهی که بتوانم از میان پاهای غول عبور کرده و خود را به وی رسانده و تنش را خوراک گرزم نمایم . اما کی اورسپ یکی از پهلوانانی که کماندار ماهری بود و در کنارم بود به من گفت : چه نشسته ای پهلوان . کارش را تمام کن پیش از آنکه تمام شهر ویران گردد. جمله او مرا به خود آورد .

به او که مرتب با کمان غول پیکرش در حال تیر اندازی بیهوده به پاهای غول بود گفتم : کی اورسب تلاش بیهوده مکن و بازوی خویش خسته مساز که این ضربت ها بر چنین غول کوه پیکری سازگار نیست و تو باید به داخل بروی و اون پیر بدسیرت را که آنجا ایستاده است و جادوگری بیش نیست را از میان برداری , زیرا که دارد با افسون های آن کتاب به غول نیرو می دهد و چه بسا که .... در حال بیان این جملات بودم که غول بزرگ به سخن در آمد و ناگاه مرا در دستان سنگی خویش گرفت و گفت : روسسستم . چهره ای سنگی را دیدم که سرش شبیه دروازه بود .

در حالی که داشت مرا به بالا می برد , با خودم گفت اگر اکنون کاری نکنم , من را به آن سوی زمین خواهد انداخت و شاید اگر شانس بیاورم در سرزمین چین فرود بیایم و به خارج از این آسمان نیفتم . مشت خود را گره کرده و به شدت بر دست غول سنگی کوباندم. چند انگشت سنگی او شکست و من از او رها شده و بر زمین افتادم. این بار پای خویش را بلند کرده و بر روی من گذاشت اما دستانم را بالا گرفته و نگذاشتم که مرا مورچه مال نماید. او فشار می داد و من بر زور خویش می افزودم که ناگاه غول سنگی از حرکت ایستاد  و من پهلوان کی اورسب را دیدم که سر شاه جادوگر را بر دست گرفته بود و به نزدم می آمد . غول همانند مجسمه ای بزرگ در آنجا بی حرکت مانده بود . تصمیم داشتم با گرزم او را بکوبم تا جادویی دیگر نتواند آن را زنده سازد . اما این کار می توانست نابودی کامل شهر و قصر را به همراه آورد و مردم محل را بر علیه من بشوراند . پس از این کار منصرف شدم . با کی اورسب به داخل قصر رفتم تا جنازه کی کاووس را ببینم.

هر چند که دوست می داشتم که خود سرش جدا سازم و او را با زجر از میان بردارم اما نیک خرسند بودم از آنکه آن روز می توانست به خوبی پایان یابد . داخل قصر که شدیم منظره بسیار ترسناکی را دیدیم . ترسناک نه از نظر من , ترسناک از دید مردم , اگر آنجا را می دیدند . زیرا که ترس برای من معنا نداشت و من خویش , ترس متحرک بودم . جنازه شاه نگون بخت در کنار قفس بزرگی افتاده بود که هیولایی در آن وجود داشت که بر دهانش و دستانش زنجیر بسته بودند و انگار که وی می خواست او را آزاد نموده و بر جان ما بی اندازد . اما تیر کی اورسب او را بر زمین انداخته بود . هیولای بد شکلی بود و خود را تکان می داد و صدای ضعیفی از خودش در می آورد . در نظرم موجود بی اهمیتی بود و می توانستم با یک ضربه گرز او را از جان بی اندازم . اما تصمیمم این بود که او  و تمام قصر را به آتش بکشم زیرا که قفس های دیگری نیز در آنجا بود . به وارسی کاخ پرداختم . اما پاهایم بر روی جنازه های له شده کف تالار می رفت و صدای ناجوری تولید می کرد.

از جنازه های تکه شده مردم محلی که آنجا افتاده بودن میدانستم که حتما میز غذا خوری آن موجودات توی قفس آنجا بوده است و شاید هم شاه بد سیرت همانند حیوانات خانگی دستی بر سر آن ها می کشیده و مرد یا زنی را به جلوی آن ها می انداخته تا تکه تکه نمایند . در هر حال علاوه بر منظره بد کف کاخ, بوی بد و نامطبوعی که جنازه ها می دادند , می توانست حال هرکسی به جز من را دگرگون سازد و وی را بیمار نماید . کی اورسپ که داشت به نقش های روی دیوار نگاه می کرد فریاد زد : رستم به اینجا بیا و این را ببین. نزدیکش رفتم اما چیزی ندیدم که اهمیت داشته باشم . به کی اورسب گفتم : چه شده . من که چیز خاصی به جز نقوش شیطانی روی دیوار نمی بینم... دیوارها پر از نقش ها و علائم شیطانی بود که یا خود شاه کشیده بود و یا کسانی را واداشته بود که چنین نمایند .

با اینکه من متوجه چیزی در آنجا نشده بودم اما کی اورسب که به نقاشی و رنگ آمیزی علاقه داشت و در سایر مواقعی که ما معمولا به جنگ مشغول نبودیم , اوقاتش را به این کار می گذراند گفت : این نقش کمی با نقوش دیگر تفاوت دارد و انحناهایی در آن وجود دارد و چرا باید چنین باشد ... درست که نگریستم چنین بود , تفاوت اندکی داشت که کمتر کسی متوجه آن می شد. کی اورسب خواست به آن دست بزند اما مانع او شدم . زیرا که این نقوش می توانستن ذهن و جسم او را مانند کیکاووس آلوده سازند . کلاهخود خودم را درآورده و آن را به قسمت مورد نظر روی دیوار فشار دادم. ناگاه دیوار رفت کنار .

پلکانی به سمت زیر زمین نمودار شد اما تاریک بود . کی اورسب گفت : بهتر است با چیزهایی که اینجا دیده ایم , بی خیال رفتن به پایین شویم. معلوم نیست آنجا چه چیزهایی پلیدی باشد . بهتر آن است کاخ را بسوزانیم و از اینجا برویم ... با نگاهی خشمناک به کی اورسپ نگریستم و گفتم : هرچه می خواهد باشد , مرا توان نبرد با او هست و سرگرمی من کشتن غولان و موجودات پلید است. کی اورسب گفت : باشد برویم. یکی از نیزه هایی که در کاخ بود را در میانه درب پلکان گذاشتیم تا بسته نشود و سپس از پله ها به پایین رفتیم . اما تاریکی چیزی را نشان نمی داد. کی اورسپ گفت صبر کن تا مشعلی بیاورم .

او به عقب بازگشت و من آنجا منتظر ماندم و در حالی که دستم به شمشیرم بود . آنجا گرز نمی توانست مبارزه خوبی را برای من فراهم نماید زیرا که فضای کوچکی بود و من با شمشیر هم به خوبی گرز می توانستم بجنگم. این شمشیر را

سیمرغ برایم ساخته بود و یکی از سه شمشیری بود که در زابلستان موجود بود و هر زره ای را می شکافت و از هر پوستی عبور می نمود . از دو شمشیر دیگر یکی دست زال و دیگری دست بیداسب پهلوان دروازه زابلستان بود که با آن دشمنان زیادی را کشته بود و در کنار دیوار زابلستان همچون تپه ای انباشته بود ....... ادامه این قسمت در فایل pdf

دانلود فایل pdf این مطلب

مطالب بیشتر :

راز تولد سیمرغ

قسمت اول از داستان رستم پس از نجات از چاه

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">