امید ها

مطالب عمومی
< اميدها
امید ها

هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ در سایت ها و شبکه های اجتماعی یا چاپ و انتشار آن ها , تنها با ذکر منبع مجاز است.
oooomidha.blog.ir

آخرين نظرات

داستان فیلم انتقام جویان 4 ( Avengers 4 2019 )

مرگ و شکست ثانوس

در فیلم انتقام جویان 4 چه اتقاقاتی خواهد افتاد ؟ آیا کسانی که در فیلم انتقام جویان : جنگ ابدیت کشته شدند یا خاکستر شدند دوباره زنده خواهند شد ؟ آیا تانوس شخصیت بد فیلم کشته خواهد شد یا اینکه باز همه را شکست خواهد داد و پیروز می شود ؟ آیا راه حلی برای شکست تانوس و نجات دنیا از دست او وجود دارد ؟ بینندگان فیلم درباره سرنوشت ثانوس چه نظری دارند؟ فیلم انتقام جویان 4 چه زمانی پخش خواهد شد ؟

فیلم انتقام جویان 4 گفته می شود که در سال 2019 پخش خواهد شد . به هر حال تا اون زمان , زمان زیادی هست و کسانی که قسمت قبل فیلم را دیدند و در سوگ از دست رفتن قهرمانان خود نشستند بی صبرانه سایت ها و وبلاگ ها را می گردند تا شاید بتوانند سرنخی از فیلم نامه انتقامجویان 4 پیدا کنند یا اینکه از میان بحث های سایر علاقه مندان فیلم چیزی بفهمند. اما عده زیادی هستند که در ذهن خود تئوری های مختلفی را در رابطه با فیلم بیان می کنند. از جمله اینکه مرد مورچه ای که در زمان بشکن تانوس در دنیای کوانتوم به سر می برد و زنده مانده است , توانایی رفتن به گذشته را دارد و انتقامجویان وی را به زمان گذشته می فرستند تا جلوی تانوس را بگیرد . البته گفته می شود که خود تانوس نیز به دنبال او خواهد رفت .

عده ای هم میگن که چون دستکش تانوس در انتهای فیلم قبل کارایی اش را از دست داد و درب و داغون شد , برای قهرمانان فیلم راحت هست که شکستش بدهند. عده ای هم میگن که شاید به نوعی ایگو را که شخصیت بد فیلم نگهبانان کهکشان بود را به نوعی راضی به همکاری و مقابله با تانوس کنند. به هر حال هر کسی میتونه توی ذهنش تخیلات خودش را داشته باشه و من هم تصمیم گرفتم قهرمان ایرانی یعنی رستم را جز گروه انتقام جویان کنم و به کمک اونا بفرستم . البته پس از آپدیت شدن رستم . زبان درازی

رستم و انتقام جویان

در ابتدای فیلم , در حالی که ثور خدای رعد و برق در جنگل بر روی تکه سنگی نشسته و دست خود را روی  پیشانی اش نهاده می گوید : - دوستان بیچاره شدیم . تنها امیدمون به این تبر مزخرف بود که اینم فایده ای نداشت . کاش تبرم را به جای سینه اش در سرش کوبانده بودم تا سر کچلش دو نیم می شد.

راکون که با ناراحتی به او نگاه می کرد و به خاطر از دست رفتن رفیقش گروت کوچولو ناراحت بود گفت :

- جونت در . میبایست به جای قهرمان بازی و مثل مگس پرواز کردن توی هوا , از همون اول میومدی سراغ اصل کاری یعنی تانوس و حساب اونو می رسیدی تا ما الان اینقدر بدبختی نمی کشیدیم. در ضمن من راکون هستم. اینو گفتم که یاد گروت بیفتی که همش میگفت من گروت هستم و بدونی که چه کسانی را از دست دادیم.

کاپیتان آمریکا که دستانش را روی کمرش گذاشته بود گفت :

- دوستان دست از سرزنش همدیگر بردارید , کاریست که شده و باید به جای این حرف ها به فکر چاره ای باشیم تا زمان نگذشته و دیر نشده . من راه حلی برای این موضوع دارم.

راکون : - چکار می خواهی کنی ؟ جون بکن دیگه , اه .

کاپیتان آمریکا : من چون زیاد عمر کردم به قدر کافی فرصت داشتم که درباره ابر قهرمان های سرزمین های دیگر هم تحقیق کنم و فهمیدم که از میان قهرمانان سرزمین های مختلف تنها یک نفر می تواند به ما کمک کند و اون هم رستم است .

راکون : هان ؟ رستم کی هست ؟ اسمش را نشنیدم . فضاییه؟ قدرت مدرت چی داره ؟

کاپیتان آمریکا : نخیر. اونم مثل ما اهل زمین هست.

راکون : البته به جز من .

کاپیتان آمریکا: رستم یکی از قهرمانان ایرانی هست که حدود ده هزار سال پیش در حالی که تمام موجودات پلید دوران خویش را از بین برده بود به آرامگاهش رفت و به خواب فرو رفته تا شاهد مرگ نزدیکانش در اثر پیری و بیماری نباشد . او خود پیش از فرو رفتن به خواب گفته بود که هر گاه جهان به کمک من نیاز داشت مرا از خواب بیدار کنید تا به یاری شما بیایم.

مرد آهنی : پس باید به سمت ایران برویم . آرامگاه اون کجاست ؟

کاپیتان آمریکا : خوشبختانه یکی از دوستان باستان شناسم در کاوش های باستانی در مکان قدیم شهر زابلستان توانسته  ورودی آرامگاه او را که یک حرم بسیار بزرگ هست را بیابد. بهتر است زودتر به سوار هواپیما شویم و به آنجا برویم . ادامه اش را در طول مسیر خواهم گفت .

مرد آهنی و دکتر بنر و دیگران سوار هواپیما شدند و به سمت ایران حرکت کردند.

دکتر بنر : یعنی رستم از هالک نیز قوی تر هست ؟ میتونی چیزای بیشتری درباره اش به ما بگی ؟

کاپیتان آمریکا : هالک در برابر رستم ذره ای بیش نیست. البته بهت برنخوره ها. رستم قدرتش را همانند تانوس که از سنگ های ابدیت گرفته , از نگین های یک انگشتر گرفته . اگر شاهنامه را خوانده باشید , می دانید که رستم توسط برادرش فریب خورد و در چاهی افتاد و به ظاهر کشته شد. اما این پایان ماجرا نیست و شاهنامه همه چیز را نخواسته بر ملا کنه. زیرا که رستم که پر سیمرغ را به همراه داشت توانست زخم های خود را شفا بدهد و از چاه به بیرون بیاید. او به زابلستان رفت و گروهی را با خودش برداشت و امپراتوری کیانیان را به انتقام آنکه در زمان مرگ پسرش سهراب به او نوشدارو نداده بودند را از میان برد . بعد از اون به زابلستان بازگشت اما دید که شهر توسط بهمن پسر دشمن سابقش اسفندیار به آتش کشیده شده و آنها توانستند سیمرغ را نیز با جادو از پای درآورند . رستم زمانی به کنار جنازه سیمرغ میرسه که او در حال سوخته شدن در آتشی سبز رنگ هست. رستم اونجا میشینه و ساعت ها به جسم بزرگ و در حال سوزان او نگاه میکنه و اشک میریزه . تا اینکه باد خاکستر سیمرغ را در شهر زابلستان پراکنده میکنه. رستم به ناگاه درخشش دو سنگ زرد رنگ را در جایی که پیکر سیمرغ سوخته بوده میبینه و آن ها را بر میداره . تا اینکه در هنگام لشکرکشی برای نجات پدرش زال و ملاقات با اون , داستان زندگی سیمرغ را از وی میشنوه و می فهمه که آن سنگ های کوچک در واقع نگین های انگشتر پیامبری به نام زردشت بودند . زردشت انگشترش را به دختر صاحب مزرعه ای میده که دو مرغ در اون ساکن بودند , اهدا انگشتر به دخترک به این دلیل بود که  زردشت که راهی سفری طولانی بوده برای رفع خستگی در آنجا در زیر درختی استراحت میکنه و دختر بچه کوچک صاحب مزرعه هم برای اون دوغ میاره. دخترک هم پس از اینکه وی از آنجا میره با خوشحالی به پیش مرغ ها میره تا انگشتر را به آن ها نشان بدهد چون هیچ خواهر و برادر و دوستی نداشته که باهاش صحبت کنه و تنها با پدر بیمارش در مزرعه زندگی می کرده است. دخترک که پش مرغ ها هست با صدای پدرش که از نزدیکی مرغداری می آید می ترسد و انگشتر از دستش رها می شود و نگین های جدا شده روی آن در میانه دانه ها افتاده و دو مرغ آن ها را می خورند و تبدیل به سیمرغ می شوند. اما سیمرغ که در ابتدا یک مرغ عادی بوده تنها به مقدار کمی از قدرت های انگشتر آگاهی پیدا میکنه یا اینکه از قدرت زیاد آن میترسه. در هر صورت رستم در هنگام نجات خانواده اش مجبور میشه که این جواهرات را همانند قرص قورت بده و از اون زمان قدرت های خدایی پیدا میکنه. البته این یک راز هست و فقط باید بین خودمون باشه و کسی نفهمه . چون یه کسی مثل مرد مورچه ای میتونه از دهانش داخل بره و اون نگین ها را جدا کنه و قدرتش را ازش بگیره.

راکون : که اینطور . داستان جالبی بود. فکر کنم از این رستم خوشم بیاد.... ادامه دارد

مطالب بیشتر :

رستم و انتقام جویان بخش دوم

رستم و انتقام جویان بخش سوم

رستم و انتقام جویان بخش چهارم

رستم و رمان شهر سیمرغ

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">