امید ها

مطالب عمومی
< اميدها
طبقه بندي موضوعي

پیرمرد مهربان و بدجنس و گرگی

کلبه جادوگر

در یک جنگل زیبا یک پیرمرد زندگی می کرد به همراه یا عالمه موجود دیگه . پیرمرد همیشه به حیوانات دیگه کمک می کرد و آن ها را از دام شکارچی ها نجات می داد . همه حیوانات اونو دوست داشتند به جز عقاب . چون عقاب یک بار در دام شکارچی افتاده بود و زخمی شده بود اما فکر می کرد که پیرمرد این کار را کرده و برای اون دام پهن کرده است . برای همین از پیرمرد نفرت داشت و میخواست به طریقی از اون انتقام بگیره . عقاب همیشه به حیوانات می گفت که من به این پیرمرده شک دارم و گول ظاهرش را نخورید و بیایید اونو از جنگل بیرون کنیم . ولی بقیه حیوانات جواب اونو نمی دادند . انگار که هیچکس نمی توانست حرف بزند. شب ها جنگل ساکت بود و حتی سوسک ها هم صدایی ازشون بلند نمی شد و تنها عقاب بود که این طرف و اون طرف می رفت و سخنرانی می کرد و به دنبال جمع آوری نیرو بود تا بتونه علیه پیرمرد اقدام کنه . اما کارهایی که می کرد نتیجه نمی داد و حتی حیوانات جنگل به نزدیک کلبه پیرمرد می رفتند و برای اون غذا می بردند . عقاب نمی دانست علت کار حیوانانت چی هست و چرا با اون لجبازی می کنند و به حرفش گوش نمی دهند . عقاب اهل یک جنگل دیگه بود و مدت کمی بود که به جنگل ساکت اومده بود و از اوضاع جهان بی خبر بود . یک روز که حیوانات داشتند مثل همیشه برای پیرمرد غذا می بردند , عقاب با خودش گفت , الان بهترین موقع هست که از کار اینا سردربیارم و بفهمم که چه مرگشونه و چرا خفه شدن و توی این مدت حرفی نمی زنند . عقاب در این مدتی که توی جنگل بود افسردگی گرفته بود . اون حتی عضو گروه تلگرام جنگل هم شده بود , اما حیوانات اونجا هم هیچی نمی نوشتند و فقط شکلک می فرستادند و فقط برای مناسبت های ملی جنگل مثل روز بیداری پیام می گذاشتند . روز بیداری هم روزی بود که حیوانات از خواب زمستانی بیدار می شدند و اولین کاری که می کردند رفتن توی کانال تلگرام و نوشتن جمله من بیدار شدم بود . در پایان روز می دیدی هزارتا پیام من بیدار شدم توی گروه تلگرام جنگل هست و این پیام ها تا زمستان بعدی آنجا می ماند و بعد حیوانات دوباره قبل از خواب پیام می گذاشتند که من میخوام بخوابم . اینا همه رفته بود روی مخ عقابه . نمی دانست چکار کنه . از ناچاری یه عروسک ساخته بود و روزا الکی با اون حرف می زد که کلمات یادش نره . البته کلمات زبان عقابی نه . کلمات زبان بین المللی حیوانات که زبان خرگوشی بود . یاد گرفتن زبان خرگوشی ساده نبود و هر کسی نمیتونست اونو یاد بگیره . ولی چون پدر و مادر عقاب خیلی باهوش بودند و به نوعی انیشتین بودند , عقاب هم هوش آن ها را  به ارث برده بود . ولی فقط هوششون . قیافه خوبی نداشت بدبخت . خیلی هم لاغر مردنی بود . تازه دختر هم بود . عقاب دیگه ای هم توی جنگل نبود که باهاش دوست بشه . خودش بود و خودش . با اینکه پدرش کانگورو بود و مادرش عقاب , اما خودش تمایلی به دوستی با حیوانات دیگه را نداشت . در نتیجه تصمیمش را عملی کرد و رفت یک قورباغه گرفت و برای مار سمی برد و جلوی اون انداخت و بهش گفت : مار خوشگل و جیگر و عزیزم . حالا که حرف نمیزنی , حداقل کمی سم به من بده . چون این قورباغه خوشمزه را برای تو آوردم . مار هم یک نگاه این طرف و اون طرف انداخت و رفتن داخل لونه اش . بعد از چند دقیقه یه چیزی محکم خورد توی صورت عقاب و افتاد زمین . نگاه که کرد دید یه توپ پینگ پنگ هست . با خودش گفت : مار که دست نداره و چطور پینگ پنگ بازی میکنه . بعد یه صدای فیس فیس شنید و نگاه به لونه ماره کرد . دید که یه گوشی مقابلش گرفته . به صفحه گوشی که نگاه کرد دید که نوشته گذاشتمش داخل توپ . عقاب که اینو دید , توپ پینگ پنگ را برداشت و از اونجا دور شد و رفت به کنار یک رودخانه و یک ماهی گرفت و اونو سمی کرد و به سمت کلبه پیرمرد رفت . یه عالمه غذا اونجا ریخته بود و حیوانات در حال بازگشت به خانه خود بودند . عقاب زیر پنجره کلبه رفت و اول گوش داد تا ببینه صدایی میاد یا نه . بعد شنید دو نفر به آرومی دارند صحبت می کنند . چیزی از حرفاشون نفهمید چون آدم بودند دیگه . حیوانات که زبان آدما را بلد نیستند . پس پرواز کرد و رفت روی لبه پنجره نشست تا ببینه اونا کی هستند . ولی صدای بال زدنش , توجه مردان داخل کلبه را جلب کرد و یکی از آنها شکارچی بود و یکی دیگه پیرمرد بود . شکارچی به سمت عقاب شلیک کرد اما عقاب فرار کرد و ماهی از دستش افتاد . شکارچی ماهی را برداشت و در آتیش کلبه کباب کرد و خورد و اما حالش بد شد و بیهوش شد . عقاب که فرار کرده بود با خودش گفت حتما همین شکارچی دفعه قبل منو زخمی کرد و پیرمرد انسان خوبی هست . روز بعد به کلبه پیرمرد رفت تا ببینه پیرمرد چکار میکنه . عقاب با خودش فکر می کرد که حتما پیرمرده از شکارچی خوشش نمیاد و الان که اون با سم ماهی مرده حتما از عقاب تشکر میکنه و باهم دوست میشن . اما پیرمرد توی کلبه نبود . عقاب داخل رفت و روی کف چوبی کلبه به زمین نشست و به اطراف نگاه کرد. همینطور که داشت اطراف را نگاه می کرد و به وسایل پیرمرد نوک می زد و در مورد همه چیز کنجکاوی می کرد , ناگهان یک درب مخفی در برابرش ظاهر شد . انگار که توی همین نوک زدن ها به در و دیوار , شانسی باعث باز شدن درب مخفی شده بود . به نزدیک اون رفت و یه نگاه به پایین کرد و زیر زمینی با نور ضعیف دید که چیزی در اون واضح نبود و با خودش گفت : ای کلک . اونجا چی قایم کرده ؟ باید برم پایین و از نزدیک ببینم . اما همه چیز یه دفعه تاریک شد و بعد احساس کرد که چیزی به پاهاش و مقارش بسته شده . بعد هم بال های خیسش را حس کرد . هوا روشن شد و اطرافش را که دید فهمید توی یه قابلمه پر از آب هست و حرارت آب هم داره هر لحظه بیشتر میشه و هرچی به خودش جنبید و چرخید , نتوانست از اونجا بیرون بیاد . پوستش در حال سوختن و گوشتش در حال نرم شدن بود که پیرمرد را دید که در حال تیز کردن چاقوهایش بود . کمی که گذشت به قابلمه نزدیک شد و عقاب را که هنوز زنده بود را از اونجا برداشت و شروع به کندن پوستش کرد . خون از بالهای بریده عقاب می ریخت و تن اون می لرزید و بالا و پایین می رفت . درد زیادی می کشید و در آخر مرد . پیرمرد اونو به سیخ زد و بر روی آتیش کباب کرد . بوی کباب خوشمزه عقاب در جنگل پیچید . حیوانات به آنجا آمدند و هر کدام تکه ای از گوشت عقاب را خوردند زیرا که این جز قوانین بود . پیرمرد بعد از خوردن عقاب به سمت آینه داخل کلبه اش رفت و به دندان هایش خیره شد . اما دندانی در آنجا نبود . بلکه چیزهایی فلزی شبیه خار در آنجا قرار داشت . پیرمرد شروع به تیز کردن آن ها کرد و بعد از اون به زیرزمین رفت . جایی که چیزهای مختلفی قرار داشت . از قبیل سرورهای تلگرام جنگل , یک یخچال بزرگ , جسد شکارچی که قطعه هایی از اون روی میز بود و جسد پوسیده همسرش و سرهای خشک شده حیوانات مختلف . این زیر زمین قبلا اینگونه نبود و بعد از اینکه پیرمرد گرفتار دندان های فلزی شد و اخلاقش تغییر کرد به این وضع درآمد . در آخرین روزی که اون همان پیرمرد سابق و دوست داشتنی حیوانات بود , یک گرگ به تنها فرزند پیرمرد حمله کرد و اونو کشت . پیرمرد برای گرفتن گرگ و از بین بردنش به دنبال اون رفت . گرگ به داخل یک معدن سنگ قدیمی فرار کرد . پیرمرد نتوانست گرگ را بگیرد اما در کنار استخوان هایی که در آنجا ریخته بود یک دندان مصنوعی فلزی پیدا کرد و با خود به خانه برد . در دهان پیرمرد چند دندان بیشتر نبود و آنها را هم کند و دندان مصنوعی فلزی را به جای آن ها در دهان گذاشت . همین که دندان ها در دهان پیرمرد قرار گرفت , خوی انسانی او تغییر کرد و وحشی شد و شروع به قتل عام حیوانات جنگل کرد و هیچ حیوانی زورش به او نمی رسید . زیرا که نیروی جسمی اون زیاد شده بود و آسیب نمی دید . حیوانات برای اینکه اونو از جنگل دور کنند و در کلبه اش نگه دارند , هر روز برای اون ماهی و غذاهای مختلف می بردند تا پیرمرد را در کلبه اش نگه دارند . زیرا که دندان های فلزی اون باعث شده بود که میل شدیدی به خوردن پیدا کند و گوشت حیوانات را بیش از هر چیزی دوست داشت. از اون روز به بعد دیگر صدایی در جنگل شنیده نشد و همه ساکت بودند تا پیرمرد را برای آمدن به میان درختان جنگل و شکارشان تحریک نکنند . پیرمرد که به علت دندان های فلزی اش , زبان حیوانات را فرا گرفته بود , قوانینی برای جنگل گذاشته بود . از جمله اینکه وقتی حیوانی را شکار می کند و ازش کباب می سازد , سایر حیوانات باید تکه ای از آن را بخورند . روزها اینگونه می گذشت تا اینکه حیوانی دیگر از جایی که عقاب آمده بود , به جنگل ساکت آمد , اون یک خرس بود . البته نه یه خرس معمولی , بلکه نماینده سازمان ملل حیوانات در زمینه حقوق حیوانات بود . اون به جنگل های مختلف می رفت و سعی می کرد عدالت را برقرار نماید و جلوی زورگویی های حیوانات قلدر را بگیرد . اکنون اون به جنگل ساکت رسیده بود و توانسته بود با بررسی اوضاع , از ماجرا باخبر بشود و چیزی را که عقاب قبلا نفهمیده بود را بفهمد . پس نقشه ای کشید و آن را با حیوانات مطرح کرد . یک شب صدای زیادی از جنگل برخواست و حیوانات مختلف به شروع به فریاد زدن و جیغ کشیدن کردند و باعث شدند که پیرمرد از کلبه بیرون بیاد و به میان درختان جنگل برود . حیوانات مختلف در اونجا جمع شده بودند به جز خرس . از خرس خبری نبود و پیرمرد که آمار همه حیوانات را داشت اما از ورود خرس به جنگل بی اطلاع بود به جلو رفت تا با قدرت خودش همه حیوانات را بی حرکت و اسیر کنه , ولی یک ضربه سنگین از نوع ضربات بوکس به صورتش خورد و دندان فلزی از دهانش به بیرون پرتاب شد . این ضربه کار خرس بود که پشت درختی و لای بوته ها پنهان شده بود . با جدا شدن دندان فلزی از پیرمرد اون حالش خوب شد . هر چند که تا چند روز بیهوش بود و حیوانات از اون مراقبت می کردند . اون دندان را هم خرس با خودش برد تا به کلکسیون چیزهایی عجیبی که داشت اضافه کنه. خرس کتاب های جادوگری و باستانی زیادی هم داشت و قبلا از نحوه باطل کردن طلسم دندان فلزی و درآوردن آن آگاهی پیدا کرده بود و راه باطل کردنش هم زدن یک مشت محکم و غافلگیرانه به صورت طرف بود . اون شکارچی هم در اصل برای نابودی پیرمرد به کلبه اون رفته بود و شکارچی حیوانات نبود و بلکه شکارچی موجودات شیطانی بود . اما نمی دانست که تنها با زدن ضربه مشت غافلگیرانه , میشه طلسم را از بین برد و اسلحه و گلوله های نقره ای نمیتونه به پیرمرد آسیبی بزنه . پیرمرد که بهوش اومد و وضع کلبه اش را دید , ناراحت و پشیمان از اتفاقاتی که انجام داده بود , دیگر نتوانست آنجا بماند و به شهر رفت و در آنجا ساکن شد . روز بعد هم رفت دندان پزشکی و دندان های جدید برای خودش گذاشت . اقوام پیرمرد هم که مدت ها اونو ندیده بودند به ملاقاتش اومدند . حنگل ساکت هم دیگه ساکت نبود و حیوانات هر روز چت می کردند و باهم قرار می گذاشتند .

نظرات (۱)

  • chefft.blog.ir 💞💕
  • بسیار عالی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">